تبليغاتX
دردهای شبانه






















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


دردهای شبانه

رفت و نفهمید ما برای خوردن تکه ای سیب چه تنها مانده ایم

23 بهمن اومدم اینجا!

چه جای عجیبی!یکی مریضه... اون یکی داره می میره... بوی گند همه جارو بر داشته... فساد... درد... غصه...!!!

اما در کنارش یه مامان مهربون... یه دوست واقعی... و طبیعت زیبا و خشن!!

من انتخاب نکردم که بیام.ترجیح می دم هنوزم دختر کوچولوی خدا باشم! منو به زور انداختن اینجا... آآآآآآآی مردمممم.یکی به داد برسه... من نمی خواستم!

any way من 23 بهمن اومدم. روز تولدم انگار!!!!!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت19:42توسط بهاره | |

قبلا می گفتیم همه ی آدما خوبن

مگر اینکه خلافش ثابت شه!

حالا نظرم عوض شده.

همه ی آدما بدن مگر اینکه خلافش ثابت شه!!!

پ.ن: هرکی می گه خلافشه چرت میگه!

پ.ن: بابام(!) میگه هر وقت میری تو مغازه فکر کن داره سرت کلاه می ذاره!حواست جمع باشه!

پ.ن: من رو حرفم هستم ولی نه با فکر پدر(!)

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت16:27توسط بهاره | |

فکر کن که چه زیباست که

ماهی قرمز

دچار آبی بیکران دریا شود!

کاش می تونستم تا همیشه نیام تو این خونه ی ماتم برداشته!

خونمونو دوس ندارم!بابا یه طرف مامان گلم یه طرف و من هم مثل همیشه تو اتاق...

ای کاش کلمه ی کاش را از این ادبیات خط می زدم!

تازگیا خدا میگه منم میگم چشم!چشششششششششم!

میگه تحمل کن دخترم، چشم!

میگه بخند، چشم!

میگه بمون، چشم!

میگه دختر کوچولوی من باید تحمل کنه... باید صبوری کنه...

و من فقط چشم!!!

پ.ن: خدا داری به تنهایی دخترت می خندی؟!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت16:41توسط بهاره | |

سلام.پستی که از شایسته و اینا گفته بود من ننوشتم. یکی دیگه نوشت که خدا می دونه چرا خواست اینجا بنویسه! پسوردمم عوض کرده بود.خب بهم داد که الان اومدم.

نمی دونم از چی بگم!!!جدا نمی دونم!!

امروز نزدیک بود یه بلایی سرم بیاد!نزدیک بود منو بدزدن!چندتا پسر! خب نتونستن گویا!چون بازم من اینجام!

بهار به رنگ خاکستری!

کاش می دانستم!

پ.ن: متاسفم!

پ.ن بعدی: دلم تنگ شده!واسه خدا!

پ.ن آخر: سارا آجی کجایی دارم دیوونه میشم از نگرانی!

+نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت21:5توسط بهاره | |

دردهایم کم نشد که هیچ.خود را بدتر کردم!

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت21:32توسط بهاره | |

 

آرزو خانوم (شایسته)

زمانی که نمی تونی چیزی رو به دست بیاری

ضعفت رو یه جور دیگه جبران نکن

 

بای

+نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت18:16توسط بهاره | |

داره برف میاد.ریز و آروم. حتی یکم مرموز!!!

دلم می خواد برم و زیر برف راه برم.

ردپامو برفای نو بپوشونه تا هیچ وقت پیدا نشم.

تا تو برفا گم بشم و باز هم بخندم. بلند و بلند تر.

تا هیچ وقت نداند که با چه حالی باز از آن کوچه گذشتم.

کی می دونه برف پاکه یا...

پ.ن : می فهمه آخه داره از بینیم خون میاد!

پ.ن: تا حالا خونو بو کردید؟!اًاًاًاًاًههههههه

پ.ن: چرا این خون لعنتی بند نمیاد؟!!!!


+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت14:56توسط بهاره | |

منتظر یه جوابم. خط مردن و ماندن!

کاش نه باشد!

+نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت23:13توسط بهاره | |

دارم می خندم.همیشه این شکلک منو به خنده می ندازه.خیلی بامزس نه؟ هم بدجنس هم خنگ هم بامزه!

هر وقت می خواد منو بخندونه اینو واسم میزاره و منم یه دل سیر می خندم.!

از اول دی سر ماخوردم!خوب نمیشه که!کشته منو...

انقدر دلم حرف زدن می خواد! انقدر دلم می خواااااااااااااااد...(مخاطب خاص)

پ.ن1 : ممنونم.واقعا ازت ممنونم گلم

پ.ن2 : من یادمه.مثل تو.

پ.ن3 : بلاخره خندیدم.تو هم بخند دیگه.خواهش :-*


+نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت17:46توسط بهاره | |

می پرسی خوبم؟ نه نیستم... از حرفای بی شرمانه اون منم خجالت می کشم. از دروغ اون...

حالم بدتر شده... نه ... خوب نیستم!

بعضی روزا به دستم خیره میشم که دستاشو تو اونا گرفته بودم و باهاشون بازی می کردم...

دستایی که تو بچگی  تیله هارو پرت  می کرد.

وقتی سوار تاکسی شدم و از سرما لرزیدم یاد ماشین گرمی افتادم که...

وااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

پ.ن : کاش خاطرات دست از سر باد کرده ی من بر می داشتند.



+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت21:54توسط بهاره | |